نقل مکان
از اونجایی که بلاگفا حرکت بی شرمانه ای انجام داد و قالب به اون خوشگلی وبلاگ دردونه پسرم رو پاک کرد منم برای گل پسرم رفتم توی نی نی وبلاگ یه وبلاگ زدم.
اینهم لینکش :
روزنوشتی برای دردانه فرزندمان
از اونجایی که بلاگفا حرکت بی شرمانه ای انجام داد و قالب به اون خوشگلی وبلاگ دردونه پسرم رو پاک کرد منم برای گل پسرم رفتم توی نی نی وبلاگ یه وبلاگ زدم.
اینهم لینکش :
دیروز یعتی 8 دی 4شنبه خاله راضیه و علی کوچولو از ظهر مهمونی اومدن خونه ما!!!!!
از همه ی قضیه جالب تر لحظه ی اول! وقتی در باز شد و علی کوچولو اومد داخل شما نشستی دم پله ها و از خوشحالی جیغ می زدی!!!! علی روبرو رو نگاه می کرد و شما اصرار داشتی که علی به صورت شما نگاه کنه واسه همین دستات رو می ذاشتی دوطرف صورت علی و برش می گردونیدیش سمت خودت!!!!
یه عالمه باهم بازی کردید!
سر اسباب بازی ها با هم دعوا می کردید! مخصوصا سر تاب تاب عباسی!!!!
بعد غروب هم بعد یه عالمه بازی خوابتون برد!!!!
عکس هاش رو بعدا می ذارم برات!!!
کارهای حدید:
1- می گی جارو!!!
2- میگیم بریم چی سواری؟ ادای دهن ما رو در میاری و می گی تاب تاب بی صدا!!!! فقط لب خونی!!
3- وقتی صدای اذان یا الله اکبر می شنوی دست راستت رو می بری بالا!!!!
بقیه ش باشه بعد. الان برم سوپت رو بدم بخوری!!!
اگه تا حالا وقت نکردم که برات وبلاگ آپدیت کنم از باب مرحمت های خودت بوده پسر طلا!!!
الان گوش شیطون کر گرفتی خوابیدی! من هم یه نهار 2 قاشقه (ساعت 3 بعد از ظهر!!) خوردم و اومدم اینجا!
یه عالمه حرف دارم واسه گفتن! اما وقت ندارم!
تند تند چند تا از بهترین هاش رو میگم!
1- از اول دی که ماه تولد عسل طلای من باشه اقدام کردی برای راه رفتن!!.
برای آشنایی دوستان بگم که محمدمهدی من یه ویژگی داره و اون اینه که مراحل رشد حرکتیش رو کمی زودتر از موعد معمول سایر بچه ها شروع می کنه اما بیشتر از بچه های دیگه توی اون مرحله می مونه.
مثلا محمد مهدی از 44 روزگی می تونست بدون کمک قل بخوره.
اصلا سینه خیز نرفت اما قبل اینکه بتونه بشینه چهار دست و پا می رفت!!!!
بعدش یاد گرفت بشینه.
توی 5 ماهگی به راحتی از پله های خونه می رفت بالا.
الان هم بیشتر از 3 ماهه که در و دیوار رو میگیره و می ایسته و راه میره!
حالا هم نمی تونه تنهایی بیشتر از 30 ثانیه بایسته (اون هم اتفاقی) اما اقدام می کنه به راه رفتن!!!
1 قدم کامل می تونی برداری عزیز دل مادر!!!
2- دامنه ی لغات محمد مهدی:
از 3 ماه پیش پدر رو صدا می زد : بوووبووو الان قشنگ میگه بابا
در مواقع اضطرار میگه ماما اما اغلب من نونو یا نانا هستم!!!!
علی !!!
طوطی!!
توپ!!
جوجو!!
هَم - وقتایی که میبینه من و پدرش چیزی می خوریم با گفتن واژه ی " نَمن نَمن" به ما نزدیک میشه!!!! یعنی منم میخوام!!!
3- خیلی اهل بخور بخور نیستی جیگر طلا!!!
اما مخلص خوردن اینایی :
دوغ - پنیر کیبی - کدو سرخ شده - و همه نوع کباب!!! کوبیده، جوجه، دل، قلوه، جیگر!!!!
با اینکه در آستانه یک سالگی هستی اما خودت غذا نمی خوری و فقط پاچ پاچ میکنی!!!
وقتی کنار علی عابدی می شینید، شما پاچ پاچ می فرمایید و علی عابدی معجون درست می کنه!!!
اندر حکایات محمد مهدی و علی هم باید کتابی نوشت!!!!
4- از وسایل بازی به قابلمه و در قابلمه و قاشق علاقه ی وافری داری!
از چیزای پیچوندنی خیلی خوشت میاد مثل دستگیره در قابلمه، انواع پیچ ها! ، چرخ ماشین ها و ....
تخصص فوق العاده ای هم در ایجاد سر و صدا داری!
5- مثل سایر بچه ها به هیچ عنوان اجازه ی کار کردن با کامپیوتر رو به ما نمیدی!
قاتل انواع وسایل دکمه دار هستی!از قبیل : کنترل،تلفن،لپ تاپ، پیانوی خاله فاطمه و ....
6- به شدت همه چیز رو می خوری! هیچ گونه نهی هم مثل اخه!جیزه! داغه! بده! به شما اثر نداره. فقط اندکی به داغه بخاری توجه می کنی!!!!
7- وقتی کتابای می می نی رو برات می خونیم به جاهایی می رسیم که می می نی کار بدی کرده و گریه می کنه اینقدر خوشگل اداش رو درمیاری که من و بابا مصطفا میخوایم بخوریمت!!!!
8- کنار خاله فاطمه میشینی و یه دونه یه دونه پیانو میزنی!!!!
فعلا کافیه!تا بیدار نشدی 2 تا عکس هم بذارم و نمام!!!!
روز قدس:

علی و محمدمهدی در خونه علی جان


از یه طرف خیلی ناراحتم چون واقعا هر روز یه کار جدید یاد می گیری ولی من اصلا وقت نمی کنم که این همه قشنگی رو برات بنویسم!
* از چند روز پیش حدود دو هفته است که یاد گرفتی موقع می-می خوردن اون رو بگیریش! این قد جالب این کار رو می کنی که نگو!!!!
* از همون موقع داری به شدت تلاش می کنی که یه چیزی رو بگیری. این رو وقتی فهمیدم که دستم رو به صورت باز جلوت گرفتم و تلاش کردی که انگشتام رو بگیری. عسلک مامان وقتی اولاش نمی تونستی ماهیچه های دستت رو با چشمات و ذهنت هماهنگ کنی حرصت در میاد و عصبانی میشی!
* توی 44 روزگی اولین بار خودت به تنهایی غلطیدی و خواستی سینه خیز بری اما نمی تونستی که!
* توی 42 روزگی اولین کتاب هات رو برات خوندم کتاب نی نی می خواد راه بره و با عکساش کلی ذوق کردی!
* توی 12 روزگی موقع شیر خوردن اولین لبخندت رو معنا دار بهم نشون دادی و توی 15 روزگی تکرارش کردی!
* تا حالا حدود 3 دفعه وسط شیر خوردن آن چنان نگاهی بهم کردی که از خود بی خود شدم. هیچ وصفی براش نیست. آرام ، دلربا، سرشار از رضایت ، عشق و محبت. هر بار که میای تو بغلم کلی نگات می کنم تا شاید دوبراه بهم از اون نگاه ها بکنی! تاحالا فقط از نگاه های پدرت بود که واله می شدم اما الان شمای فسقلی هم اضافه شدی.
* از دیشب یعنی 19 فروردین یه تلاش هایی برای پووووف کردن می کنی!!! یه عالمه حباب با لبات درست می کنی و می خوای پوووووف کنی!
* هفته پیش بود که دو روز قشنگ حرف می زدی. با صدای خودت. اصلش به خاطر این بود که بابا مصطفا برات ادا در میاورد و شما تلاش می کردی که ادای بابایی رو در بیاری. بهد یه بار اتفاقی فهمیدی که از کجای حنجره ی کوچولوت باید صدا در بیاری و شروع کردی با آواهای بلند صحبت کردی!!!
بعدش دو روز بیرون بودیم خیلی وقت نمیکردیم باهات بازی کنیم و فراموش کردی. الان دوباره دوره ی یادآوری گذاشتیم برات!!!
* انگشتات رو می خوری هوار هوار!!!!! مثل سوت دو انگشتی انگشت شست و سبابه ت رو می کنی دهنت و ملچ ملچ می خوری!!!
یه وقتایی هم مصمم میشی که دو تا مشتت رو باهم توی دهن کوچولو و نازت جا بدی!!!!!
* حدود 20 اسفند چشم ناز راستت سرما خورد و 4-5 روز یه عالمه ناراحت بودیم تا با دکترت تماس گرفتم و گفت که از قطره ی سولفاستامید استفاده کنم و چشمت رو با چایی صد عفونی کنم و با انگشت کوچیکم غده اشکی گوشه ی چشمت رو ماساژ بدم.
* 28 اسفند متاسفانه سرماخوردی . با این همه مراقبت دو روز مونده به اتمام زمستون هر 3 تاییمون سرما خوردیم. مراقبت کردیم تا خوب شدیم.
* وقتی از یه چیزی می ترسی ( پیش خودمون باشه!! مثلا وقتی سر صبح می خوای پی-پی کنی یه هو از خودت صدا در میکنی و می ترسی!!!) شبیه صلیب میشی!!!
دستات رو به دو سمت بدنت باز می کنی و سیخ میشی. البته خب این حالتیه که نوزاد در هنگام احساس عدم تعادل و یا خطر از خودش نشون میده!!
* چند روز پیش طبق هر ماه رفتیم برای ویزیت ماهانه به مطب دکتر مرندی جون. همه بچه ها اون جا گریه می کنن. مخصوصا موقع معاینه. اما شمای فسقلی که عسل مامان بابایی و ماشاءالله به جونت باشه وقتی دکتر گوشی معاینه رو میذاشت روی تن برهنه ت عوض گریه، قلقلکت میومد و می خندیدی!!!!
عسلی دیگه!!!
* بابا مصطفا می گه که بنویسم که توی واکنشت تاخیر داری. مثلا گاهی درجا نمی ترسی. وقتی صدای بلند میاد یه ثانیه بعد می ترسی.
البته بابا مصطفا باید بدونه که سیستم عصبی شما هنوز کامل نشده و اینا کاملا طبیعیه!!!
* ما توی خونمون یه عکس خیلی خوشگل از حضرت آقای خامنه ای (سایشون مستدام) داریم. خیلی وقت ها توی روز وقتی داری با خودت بازی می کنی، به عکس آقا خیره میشی و حسابی می خندی!!! انگاری که آقا دارن باهات صحبت می کنن!
* عسلک مامان! موهات هم ماجرایی داره برای خودشون!
افراد بسیاری در تلاشند تا موهات رو کوتاه کنن! یا هی می گن چرا سه شوآر کشیدی موهای بچه رو این جوری کردی! یا چرا موهاش این شکلیه!!!
اما خب نمی دونن که هر کسی یه ویژگی های منحصر به فردی داره. یعنی یه جورایی هست که فقط خودش این شکلیه! هی میخوان تو رو تغییر بدن.
الان خواب قسمت جلو ی موهات تغییر کرده و رو به راست شده اما هنوز موهای وسط کله ی خوشگلت بر نیروی گرانش زمین غلبه کرده و به سوی آسمانه!!!
* راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه پست ویژه برای این خبر می دم ان شاءالله!
31 فروردین به یاری خدا به همراه دوست خوبت یعنی علی کوچولو میریم پابوس آقا امام رضا (ع) ان شاءالله.
* آخ اگه بدونی با بابامصطفا چه دل و قلوه ای به هم قرض می دید! دیگه مشهور شدید به اینکه کلی با همدیگه جورید.
دلت می خواد که بابا مصطفا دراز بکشه و شما رو روپاهات بروی شکم خودش واستونه و با هم حرف بزنید!!!! کلی می خندی و نگاه های شیطونی می کنی!!!!
* دقیقا یادم نمیاد که چندم بود اما همین دو هفته پیش بود حدودا که بابا مصطفا توی آشپزخونه ی مامان طاهره داشت شما رو دور می چرخوند که برای اولین بار با صدای قهقه شروع کردی به خندیدن! اولش دلت می ریخت و می خندیدی اما بعد به صدای بابایی و خاله فاطمه با صدای بلند میخندیدی!!!!
اشکی بود که از چشمای باباجونی و من جاری شده بود...
خدا جون مهربون شکرت!
* سه شنبه هفته پیش یعنی 18 فردین دو تایی رفتیم دانشگاه!!! 5 دقیقه رفتیم سر کلاس استاد دیالمه نشستیم!!!
تازه دم در استاد مسطوره بک رو هم دیدیم ایشون مربی تیم ملی کاراته بانوان بودند!!!!
* کالسکه ت رو دوست داری به شرطی که همش در حال راه رفتن باشی!!!
الهی مامان فدات بشم!
باورم نمیشه که 4 ماه به این زودی گذشت...
چند روز دیگه باید بریم تا واکسن 4 ماهگیت رو بزنیم...
دفعه ی قبل که با بابایی رفته بودیم واکسن 2 ماهگیت رو بزنیم، مامان کلی گریه کردم....
عزیز دل مامان و بابا
یکی یه دونه پسر خونه
گل دردونه ی ما
شدی نور دلمون
شادی خونمون
همه کار می کنیم تا تو شاد باشی
الهی که بلا ازت دور باشه
همیشه دلت شاد باشه
دوست داریم عزیز دل
اینم چند تا عکس!!!
بعد از حمام!!!

![]()
این خود خودتی!!!!
![]()
این علی کوچولوئه! علی عابدی! متولد تیرماه88
هنوز باهم دوست نشدید اما خب از وقتی شما در شکم بنده به سر می بردید باهم رابطه برقرار کرده بودید!
امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشید!
![]()
کارهایی که می کنی فوق العاده است
ولی متاسفانه وقت ندارم که بنویسم!!!
دلبند کوچکم سلام
امروز اول اسفند، پنجاهمین روز از زندگی توست.
درست 50 روز پیش، یعنی12 دی ماه 1388، راس ساعت 9 و 45 دقیقه صبح، در بیمارستان نجمیه تهران زیر نظر دکتر لیلا محمدی، بصورت زایمان طبیعی، به این دنیا آمدی و انتظار 9 ماهه ی ما را پایان دادی.
لحظه ی تولدت زیباترین لحظه ی زندگیم بود.
تداعی همان لحظه ای که سر بلند کردم و سیاهی پرده ی خانه کعبه دیدگانم را پر کرد.
متولد شدن تو هم تعبیر دیگری بود از دیدن قدرت خدا
زیبا بودی.
دست هایت را مشت کرده بودی و در سینه جمع کرده بودی.
اولین چیزی که به دیدگانم آمد موهایت بود!!!
موهای مشکی و پرپشت!!! برای همه عجیب بود!!!
و بعد بینی کوفته ای و سربالای خوشگلت که دقیقا مثل پدرت بود!
![]()
وزن 3 کیلو گرم و 350 گرم
قد : 50 سانتی متر
دور سر : 34 سانتی متر
رنگ چشم : طوسی تیره! مثل خودم!
مثل بقیه نوزاد ها نبودی!
وقتی به دنیا آمدی خیلی تمیز و زیبا بودی. با پوستی سفید سفید!
اصلا گریه نکردی!
خیلی متین و آرام تلاش می کردی چشمانت را به نور اتاق زایمان عادت بدهی و دور و اطرافت را نگاه می کردی.
شکر خدا سالم و سر حال بودی.
همه کادر پرستاران از اینکه زایمان طبیعی را انتخاب کرده بودم در شگفت بودند!!!
و من در شگفت از حیرت آن ها!!!
درد داشت! به شدت! مطمئن بودم که زنده نمی مونم. اما خب!! الان زنده ام و برای گل پسرم می نویسم.
به محض دنیا آمدنت شروع کردم بلند بلند اذان گفتم تا بشنوی
45 دقیقه بعد از تولدت در آغوشم بودی و هر دو تلاش می کردیم تا تو بتوانی شبر بخوری!!!
تلاش جالبی بود!!!! اما هم تو باهوش بودی و با پشتکار و هم من درد از رو نمی بردم!!!
وقتی پرستار تو را در آغوشم گذاشت، حس وصف ناپذیری بود! تو! این موجود کوچک و زیبا ! از گوشت و خون من بودی! فرزندم بودی! بیش از خودم تو را دوست داشتم!!!!
![]()
دو ساعت بعد از تولدت به بخش رفتیم و نگاه مشتاق پدر بی تابت و مادرم
مادر!!!
واژه ای است که هیچ معنایی ندارد!
تا نباشی نخواهی فهمید!
...
سلام پسرکم
از فردا وارد هفته ی چهلم می شیم و شما فقط یه هفته وقت داری تا دنیا بیای!
امروز روز تاسوعاست. تاسوعا از تسع به معنای نهمه. روز نهم محرم الحرام. فردای این روز میشه عاشورا. روز شهادت اقامون امام حسین مهربون علیه السلام. روز سختیه عسلم. قصه ش باشه واسه بعدا.
این روزا بابا مصطفا شبا میره هیئت و من خوشحالم از اینکه بالاخره با همه ترس و لرزم، دیشب رو رفتیم هیئت!
آخه دیشب شب حضرت عباس بود! حضرت عباس هم که خب فرق داره دیگه!
وقت نوشتن ندارم برات عسلکم وگرنه حرف برای گفتن زیاده!
خلاصه کلام اینکه شنبه ی هفته ی پیش بود که باید میرفتم بیمارستان مصطفی خمینی واسه اینکه ببینم چطور باید بستری شد و این حرفا. یه خانم دکتری که خوب نبود ما دو تا رو معاینه کرد و گفت که وای وای دیر شده شما تو هفته ی چهلم هستی بدو بدو فردا بیا بخواب که بچه ت رو دنیا بیاریم!!!!
من خشکم زده بود!!! فکر کن پسرکم! یه هو گفت که میخوان تو رو از من جدا کنن!!! خلاصه این که روز و شب سختی واسم بود. اما شکر خدا همه چی بخیر گذشت! همون شب رفتیم بیمارستان نجمیه و گفتن که اون خانم دکتر بد اشتباه کرده و عسلکم هنوز وقت داره!
حالا ان شاالله فردا با همدیگه میریم بیمارستان نجمیه واسه چکاپ و ما بقی قضایا!
بابا مصطفا هم می خواد برای شما لباس حضرت علی اصغر (ع) بخره و تن شما بکنه!
خونه همه چیش دیگه اماده شده شکر خدا. من هم دیگه نمی رم دانشگاه. توکل به خدا ان شاءالله که درست میشه!
دوست دارم پسرکم
از اینکه میخوای ازم جدا بشی حس غم انگیزی دارم. اما دلم میخواد زودتر تو بغلم بگیرمت و شیرت بدم.
مراقب خودت باش
آخرین روزای تو من بودنته!!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
خوبی مامانی؟
دفعه ی پیش کلی برات نوشتم عزیز دلم مامانی اما این بلاگفای بد ثبتش نکرد عزیزدلم.
امروز روز شهادت امام جواده مامان. امام جواد میشن پسر امام رضای مهربون عزیزم. وقتی که امام رضا علیه السلام شهید شدن، امام جواد کمتر از 8 سال داشتن عزیزم. اما با اون سن کمشون شدن امام همه شیعه ها. آدم بزرگای بد که فکر می کردن خیلی چیز بلدن همش می خواستن امام جواد کوچولو رو اذیت کنن. برای همین هی جلسه های بحث علمی می ذاشتن و از امام سوال می پرسیدن تا امام نتونه جواب بدن. اما امام جواد کوچولو از همون کوچولوگیشون جواب همه ی سوالا رو که میدادن هیچ، از اون آدم بزرگای بد سوالایی می پرسیدن که اونا جوابشون رو بلد نبودن!
آره مامان جونی، امامای مهربون ما از همون کوچولوگیشون یه عالمه چیز بلدن. تازه! امام مهدی عزیزم، توی سن 5 سالگی شدن امام ما! ببین چقدر کوچولو بودن!

امیدوارم که امام جواد علیه السلام حافظ شما باشن و شما رو تربیت کنن.
اما یه خبر واسه گلکم!
هرچند که دوست نداشتم دیشب بیارنشون اما بالاخره دیشب تخت و کمد پسری رو آوردن!
آخ اگه بدونی بابا مصطفا چقدر بی تابی کرد واست! من توی آشپزخونه بودم که یه هو اومد گفت من پسرم رو میخوام! پسرم رو بده می خوام بذارم رو سینه م!
اینقدر بابایی دلش واسه پسرگلش تنگ شده بود که بیا و ببین!
اما بالاخره راضیش کردم که پسری الان کاله! هنوز نرسیده! باید یه خورده دیگه پیش من بمونه، چاق بشه چله بشه بعد میاد تو اون رو بخور!
ان شاءالله که مبارکت باشه عزیزم. امیدوارم همیشه تنت سلامت باشه و با دل خوش از وسایلت استفاده کنی!
هر چند که خونمون نقلیه! اما توش یه عالمه عشق و محبت هست!
خدایا شکرت
من همین جا از طرف شما به بابا مصطفا می گم:
بابا مصطفا جون، از بابات همه زحمت هایی که برای من و مامان می کشی ممنونم. ازت ممنونم که این همه دوست داری. ازت ممنونم که برای خوب تر شدن زندگیمون تلاش می کنی.
امیدوارم که هیچ وقت خسته و ناراحت نبینمت بابایی.

دوست دارم بابایی، اندازه ی همه 5 های دنیا که برعکسشون کنی!
**************
دوست دارم همسرم و به وجودت افتخار می کنم و از خدا میخوام همیشه سایه ت بالا سرمون باشه.
عااااااشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقتم!
یا علی!
سلام به پسر گلم
از 16 مهر تا الان وقت نشده برات بنویسم گلم.اما الان میخوام یه کوچولو برات بنویسم.
1.
امروز 13 آبان ماهه. بهش می گن روز دانش آموز. توی این روز، توی سال های پیش، اتفاق های مهمی افتاده. اتفاقایی که بابا مصطفا حتما توی دفترش برات توضیح میده. توی چنین روزی سال های خیلی پیش، شاه بد، امام مهربونمون امام خمینی ره رو تبعید کرد. یعنی به زور فرستادنشون یه کشور دیگه. 3 تا اتفاق مهم دیگه هم افتاده که باشه بابا مصطفا برات بگه!
2.
26 مهر ماه رفتیم پیش دکتر عاشقان. قربون پسر گلم و صدای قلبش بشم من! جواب آزمایش خون خودم رو برای دکتر بردیم و همه چی خوب بود خدا رو شکر. دکتر هم گفتن که باید یه سونوگرافی بریم. اون موقع دکتر فکر میکردن که شماتوی 33 هفتگی هستی. اما خب بعدا معلوم شد کوچولو تر هستی!
پنجشنبه جمعه ی همون هفته مامانی و بابایی حسابی خونه کردن. منم حسابی تلاش کردم تا همه چی رو مرتب کنم. خب فکر کنم که به شما کمی فشار اومد و خسته شدی. پنجشنبه ش رفتیم ساک خوشگلت رو هم خریدیم و یه عالمه لباس کوچولو کوچولو!!! تا اینکه شنبه توی دانشگاه حال مامان شکوهت خیلی بد بود. شکمم به شدت درد میکرد و همین طور کمرم. شما هم تکون نمیخوردی و من یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه عالمه نگران شده بودم. در نتیجه زنگ زدم به دکتر عاشقان و قرار شد که عصری بریم سونو. عصری ساعت 4 بابایی مصطفا اومد دنبالمون و سه تایی رفتیم یه سونوگرافی نزدیک خونه. دیگه نشد بریم بیمارستان مهر پیش خانوم الماسیان که من پسر گل و شیطونم رو ببینم. اما در عوض بابا مصطفا حسابی عسل پسرش رو دید! همه چی خوب بود خدا رو شکر. همه می گفتن که نباید اون قدر کار می کردم. هر دومون خسته شده بودیم!!! طبق نتیجه سونوگرافی، شما در 30 هفتگی به سر می بردی!!! الهی مامان قربونت بره! یعنی احتمالا همون اولای دی قراره ان شاءالله به دنیا بیای خوشگلم!

بعد برگشتن از سونوگرافی شما کم کم حرکاتت کم شد. شبا فقط یه خورده جنب و جوش می کردی. تا اینکه رسیدیم به آخر هفته! چهارشنبه شب رفتیم خونه مامان نرگس اینا. توی یه ترافیک بی نظیر!!! صبح پنجشنبه بابا مصطفا باید میرفت برای چکاپ چشمای نازش بیمارستان نور. رفتیم. شب هم هیئت داشتیم. اما شما هنوز تکون نمی خوردی و من یه عالمه نگران بودم. دیگه مثل قبل که همچینی تکون میخوردی که منم باهات تکون میخوردم نبودی. گاهی خیلی آروم و آهسته حرکت میکردی. و خب من به شدت نگرانت شده بودم. زنگ زدم به دکتر عاشقان و دکتر گفت که باید بری سونوگرافی بیوفیزیکال پروفایل تا همه چی پسرم رو اندازه بگیرن! شب جمعه بود و خیلی جاها بسته. تازه نزدیک خونه خودمون هم که نبودیم! اما بالاخره یه جارو تونستم هماهنگ کنم. اما جدا ترسیده بودم فسقلی! حسابی مامانت رو نگران کرده بودی!!
امسال ما شیعه های ایران یه عید خیلی خیلی بزرگ داشتیم! روز جمعه 8 ماه آبان که 8مین ماه شمسیه توی سال 1388 تولد امام هشتممون بود! و من و شما و بابا مصطفا شب چنین عیدی که قرار بود بریم هیئت دنبال بیمارستان بودیم!!! خیلی نگران بودم، نذر کردم واسه آقا امام رضا علیه السلام و قول دادم که زندگی ایشون رو خوب مطالعه کنم و به بقیه هم یاد بدم. یه کوچولو بغض و گریه و راه افتادیم. همچین که نشستیم تو ماشین باز شروع کردی حرکت!!!! داشتم خوشحالی بال درمیاوردم و باز هم مهر و رافت آقا امام رضا علیه السلام!!! رفتیم بیمارستان و چکاپ به خوبی انجام شد و شکر خدا هیج مشکلی نبود و همه چی عالی!
ما هم خیالمون راحت شد و رفتیم هیئت و خیلی هم خوب بود.

التَوَكُلُ اَن لاتَخافَ اَحداً اِلاّ اللهَ
بزن بـر لطـف حق دست توكل كـه لطف ايـزدى باشد تو را بس
توكـل آن بـوَد كـاندر دو عالم به غير حق نـترسى از دگر كس
3.
این روزها که گذشت بابا مصطفا حسابی درگیر کار نمایشگاه مطبوعات بود. اونجا غرفه داشتن و بابایی هم که طبق معمول همه جا مدیریت کارها به عهدشه. تاااااااااااازه! واسه پسری هم یه پازل خوشمل آورده!!! این پازل قراره حکم نخود سیاه رو بازی کنه!!! بابایی گفته هروقت درستش کنی برات زن میگیره!!! همه ش 700 تیکه ی کوچولوئه پسرم!!!!
4.
این ایام که دیگه وارد ماه هشتم شدی، باید خیلی بیشتر از قبل مراعات کنم. دیگه خیلی نمی تونم کار کنم. نباید دولا راست بشم. وگرنه پسرکوچولوی مامان درد میگیره و جاش تنگ میشه.
به شدت مشغول کار پایان نامه م هستم. از 2هفته دیگه هم امتحانای میان ترمم شروع میشه. امیدوارم بتونم به خوبی تا اخر آذر برم سر کلاس .
عزیز دل مامان. فرصت های خیلی عجیب و خوبی فراهمه. امیدوارم همه اینا روی پسرکمون تاثیر مثبت بذاره و بشی یه جوون رشید که مایه ی فخر اسلامه.
دوست دارم عزیز دلم
اذان ظهر رو دارن میگن. بریم نماز بخونیم!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم ارزقنا ولداً بارّاً
عزیز دلم
چند وقتیه که نتونستم برات منظم بنویسم. یه عالمه اتفاقای مهم افتاده. ماشاءالله به جونت باشه یه عالمه بزرگ شدی!!!
دیشب واسه اولین بار یه تکونایی میخوردی خوشگلم!!! شکم مامان رو یه شکلایی می کردی! با بابامصطفایی نشسته بودیم و نگات می کردیم!!
اما خودمونیم ها!!! بازیگوش من!!! چرا از بابا مصطفا قایم میشی؟ همچین که می فهمی بابا مصطفا دست گذاشته روی شکمم یا داره نگات می کنه دیگه از اون تکونای محکم نمیخوری!!!
دیروز با همدیگه برای اولین بار رفتیم سازمان اسناد و کتابخانه ملی! قربونت برم. هر دومون خیلی خسته شدیم! معذرت می خوام ازت.
از اتفاقای این چند وقت هم برات بگم خوشگلم که ، با شروع سال تحصیلی من و شما با هم سه روز توی هفته میریم دانشگاه. شنبه و دوشنبه و سه شنبه. درسای این ترمم بسیار عالین. با استادهای خیلی خوب. استاد دیالمه، استاد محسنی، استاد ابوالمعالی و استاد موسی زاده. امیدوارم خدا کمکم کنه و بتونم این ترم رو به خوبی تموم کنم. امیدوارم شما هم به خوبی و بی دردسر آخرای ترم بیای پیشم!!! الهی فدات بشم. من و بابا مصطفا و خانواده هامون همه مشتاقیم تا شما بیای عزیزم.
راستی گلک مامان!!! رفتیم و برات سیسمونی خریدیم عزیزم. تا سه چهار هفته دیگه هم ان شاءالله تخت و کمدت رو سفارش میدیم. یونس کوچولو هم لطف کرده و گهوارش رو داده به ما تا شما تا یه مدت اون تو به سر ببری!
باباکریم و بابامصطفا حسابی خونه رو آماده کردن. بالکن یه جوری شده که دیگه ان شاءالله مثل سال پیش یخچال نمیشه!!! من هم پرده ها رو شستم و آمادن تا نصبشون کنیم.
بابامصطفا هم زحمت کشید و گفتن که بیان خونه رو بلکا کنن!!! حالا خونمون یه عالمه خوشگل تر شده!
من و شما باید همیشه دعاکنیم تا انشالله بابا مصطفا سلامت باشن و خدا به بابایی یه عالمه برکت بده. همین جوری هم برای خانواده هامون که حسابی بهمون کمک می کنن.
(الان که دارم اینا رو مینویسم داری جنب و جوش میکنی فدات بشم! شکمم تکون میخوره کلی!!!)
امشب شب جمعه ست. ان شاأالله یه چنین شبی به اتفاق خانواده هامون زیارت امام حسین علیه السلام کربلا باشیم.
دوست دارم پسر گلم.
دعا کن تا مادر پدر خوبی برات باشیم.
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم ارزقنا ولدا بارّا